X
تبلیغات
رایتل
آلبالو خانوم
  
 danger! stop
 
آرشیو
 
پنج‌شنبه 4 بهمن‌ماه سال 1386
تهوع

مگس ها یک بند در گوشم وز وز می کنند ، از پیشانیم عرق سرد جاری شده ولی انگار می آید، به این چیز ها کاری ندارد، دو نفر طبل می زنند، محکم، محکم، مکمتر..صدا قطع نمی شود، یک بند، انگار قرار داد بسته باشد. لامپ های قرمز ماشین ها می آیند و تند تند رد می شوند.. شیشه ها پایین است و دست هایت خشک شده از سرمای لعنتی کثافت، و لامپ قرمز است که مثل مور و ملخ از بغل دستت رد می شود ، و تو فکر می کنی که توی هر کدام از این ها چند تا آدم هست که دلش انقدر پر است، و نمی فهمی.. هیچ چیز نمی فهمی..سرفه های خشک، یکی بعد از دیگری، در فاصله سرفه ها.. اشک.. خوشبختانه کسی نیست که توی تاریکی ببیندت.

شب ها آنقدر هم دردناک نیستند، به صبح ها ترجیح می دمشان، کسی انتظاری ازت ندارد،روز ها تنها رنجند، با رنجی آمیخته به تهوع؛ تهوعی که از ترس و از نهایت بی ارادگی برمی آید ولی شبها.شب ها می توانی خودت را بسپاری به قرص های ریزآبی . شب ها بدون این دوست های آبی  کوچولو خیلی بی رحم اند عزیزم..آن قدر که می توانند ببلعند ات و تمامت کنند، ریز ریزت کنند و فشارت بدهند وبرسانندت به آخر خط و فردا دوباره بسازندت.نقطه سر خط . دلت می خواهد بخوابی ولی نمی توانی.صدای مهره های تخته و تاس ریختن با پتک هایی که توی سرت می زنند یک ریتم به خودشان گرفته اند.. هر تاسی که ریخته می شود انگار یک خاطره توی ذهنت دهن کجی می کند و راهش را می کشد و می رود..بینی ات را میگیری..صبر.صبر.صبر.با فلاکت ول می کنی و با ولع نفس می کشی..آخرش که چی؟؟بیشتر نمی توانی فکر کنی.بلند می شوی و غوز کرده توی خانه چرخ می زنی. انگار یکی در باره شام می پرسد.. نه صدای مامان است می گوید ناهار چه خورده ام.. بی هدف می گویم ساندویچ.و پیش خودم فکر می کنم چند سال است که ساندویچ نخورده ام؟؟تصور چیزی که فرو بدهی پایین دلت را به هم می آورد و به نهار امروز فکر می کنی.به لیوان قهوه ای که از دستگاه بغل کلاس گرفتم.. چه قدر رنگ شکلاتی قشنگی به خودشان گرفتند برف های پایین پنجره ماشین..ناهید صبح که می رفتم توی دستگاه گفت به صد نفر گفتم یکی  از بچه های ایروبیک خیلی  شکلاتی خوشرنگی شده.لبخندی می زنم و می گویم که من کاهی دوست دارم..و توی ذهنم فکر می کنم که فقط یک چیز دوست دارم. توی دستگاه که می خوابی فکر ها دوباره می آیند..با صدای اشعه قاطی می شود.. کاش راحله از اون موزیک های اعصاب خرد کنش نگذارد..خوشبختانه ساکت است. همه جا..صدای آلارم تمام شدن بیست دقیقه می آید.. چراغ ها خاموش می شوند..کاش مثل آن روز یادشان برود که من اینجا هستم. تاریکی اینجا را دوست دارم. مثل قبر می ماند..یعنی آدم توی قبر حوصله اش سر می رود؟؟ ولی من اینجا حوصله ام سر که نرفته.فکر می کنم آرام شده ام..همه چیز تمام شده است. یعنی داشتن یک جو جربزه انقدر برایت سخت شده احمق جان؟؟ در باز می شود..نور توی چشم هایت می پاشد. شیشه های رنگی را می دهی به ناهید و بلند می شوی.. کاش خیابان ها شلوغ باشند و من دیر برسم.. کاش.. توی کلاس خالی رو به پنجره می ایستی.. چه سرمای دلچسبی.. دست هایت را توی جیب هایت می کنی و یک دل سیر گریه .. چه قدر خوب است که کسی نیست که بپرسد چرا.. چه نعمت بزرگی است خرابی شوفاژ های اینجا..می روم توی دستشوئی و یک مشت آب سرد می زنم به صورتم و با یکی از دستمال هایی که نمی دانم از کی توی جیبم است خشکش می کنم..و می روم سر کلاس. بقیه دارند می گویند و میخندند. یکی بهم لبخند می زند و می پرسد خوبی؟ با روی باز ولبخند  جوابش را می دهم. یک روزی بلد بودم قشنگ بخندم..حالا نمی توانم.اصلا نمی دانم  دفعه آخری که خندیدم کی بود؟ جمعه؟شنبه؟ تنها کاری که الان می توانم بکنم رفتن است..آمدن و رفتن و راستی که من چه هنر مندی هستم که این جنازه را اینجوری می کشم..می کشم..می کشم...ولی راستش نمی دانم تا کی ..


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 175276


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها