X
تبلیغات
رایتل
آلبالو خانوم
  
 danger! stop
 
آرشیو
 
شنبه 13 بهمن‌ماه سال 1386

شنبه ها را دوست نداشت. هیچ وقت.. قرنی طول کشید تا دیروز تمام شد، انقدر سخت بود که تمام شدنش را جشن گرفت، یک جشن یک نفره.. لیوانش را بالا گرفت و گفت:"به سلامتی  خودم و هر چی خر دیگه تو این دنیای بزرگ!" هنوز نفهمیده بود شروع شدن شب ها ترسناک تر است یا رسیدن روز ها، ولی هر چه بود، دنیای بیرون را ترجیح میداد:" عبور و مرور بی روح مردم نشان می دهد که چیزی که اتفاق افتاده کسی را دلخور نکرده است..و این برایم قابل هضم  است."دلم نمی خواهد با دلسوزی بهش نگاه کنم، همان طوری که برای یک قهرمان بدبخت داستان دل می سوزانی.مثل من بود، هوایی را که با انواع کثافت ترکیب شده بود استنشاق می کرد، احساس غیر واقعی بودن سراسر وجودش را فراگرفته بود، ولی مسن تر ازاو  بودم..از یاد داشت دیشبش این ها را فهمیدم. انگار در کل روز سختی را گذرانده، ورق زدم به صفحه قبل، درشت نوشته بود که روی بام خانه بلندی ایستاده و هر چرخشی باعث نابودی اش می شود و زیرش این یاد داشت را اضافه کرده بود" ازش خواستم برایم از آن روز ها بگوید..از آن  یک هفته لعنتی ،سال هشتادو چهار..گفت زیاد حالت خوب نبود، مثل معتاد ها حرف می زدی..پرسیدم گریه می کردم؟ گفت نه.. ولی خوشحال هم نبودی.. بیشتر شوکه شده بودی.. برایش صورتک خنده را فرستادم و گفتم از بدشانسی ام بود که بعد از یک ماه حرف نزدن با مادرم ادل باید همان شب بیاید توی اتاق خوابم..در جوابم تایپ کرد: لوس.. حالا واسه چی زنده ای ؟ نوشتم : به خاطر بابا! فقط! .گفت : پس به خاطر پدرت هم بمون..روی دکمه های کی برد کوبیدم: من که زنده ام! ..بعد از چند ثانیه مکث نوشته اش آمد که زنده ماندن فقط نفس کشیدن نیست دختر!".. برگشتم به روز قبل، "صبح منگ منگ بودم که دیدم یک موتوری از بغل کلمات رکیکی حواله ام می کند، یک نگاه به صورت مرده توی آیینه انداختم که ببینم چه چیز این جنازه برای این آدم جذابیت دارد، نفهمیدم. ولی طرف ول کن نبود.. یک ریز لغات سرزنده ای نثارم می کرد که بوی عرق و روغن می دادند، شیشه را دادم بالا، انگار کارم را تایید کرد.. گفت آره ! بده بالا!.." روز قبلش فقط یاد داشت کرده بود " امروز ساعت بین کلاس هام رو رفتم بهشت زهرا. همیشه اینجا آرامش عجیبی می گیرم.نشستم و اس ام اس های دیشب را خواندم.داروهایت را می خوری خانومی؟‌یادم نمی آمد چی جوابش را دادم. اصلا یادم نمی آمد جوابش را دادم یا نه.انگار شب ها از ساعت هفت به بعد تا وقتی که بخوابم نفرین شده هستند. هی...نه انگار جوابش را دادم!اایناها.. نوشم که قرصی هست که آدم بتواند همه چیز را فراموش کند؟ خنده ام گرفت و گوشی را سر دادم توی کیفم..نه پاهایم زیر برف و گل و شل به ..ا رفته بودند، دست هایم دوباره شروع کرده بودند به لرزه ولی بی خیال با یک ریتم تکرار می کردم:  من نیز به زودی به شما ملحق خواهم شد! و توی راه بازگشت شعر کودکستانم یادم افتاد: خوشحال و شادو خندانم! قدر دنیا رو می دانم! دست بزنم من پا بکوبم من.." از صفحه های قبل چیزی دستگیرم نشد.. به شنبه برگشتم. تاریخ دیروز: "امروز یک هفته گذشت. دقیقا جایی که هفته پیش پارک کردم ایستادم. آن روز رو تا عمر دارم یادم می ماند..دو ساعت و نیم سیگار وگریه.. امروز آفتابی است.. آن روز چه شانسی آوردم از کثیفی شیشه ها و بخاری که گرفته بودند..انگار آخر دنیا همین خیابان توی جردن بود..دقیقا دم همان سطل آشغالی که پاکت خالی سیگار رو هفته پیش انداخته بودم، این دفعه جوانک شاد رفتگری  با دستکش های کلفت داشت آشغال ها را از هم سوا می کرد و زیر لب شعر می خواند، با شادی بی دلیلی یک قوطی خالی شیر را از کنار یک کیسه پر نوار بهداشتی جدا کرد و توی کیسه اش انداخت و رفت.حتی به زل زدن من از توی ماشین کاری نداشت. نیم نگاهی هم به من نینداخت. من اگر کسی اینطور بهم زل بزند عصبی می شوم..راستی هفته پیش همین موقع آشغال ها را سوا کرده بوده؟ با همین خنده؟؟هق هق های خفه مرا دید؟ نمی دانم... ساعت پنج از اون جایی که قرص هایم را از پنجره  پایین پرت کرده بودم یک نگاه انداختم. می دانستم اتوبان ها رازیاد تمیزنمی کنند، شاید سه روز پشت سر هم یک جا لاشه یک گربه له شده را دیده بودم که برش نداشته بودند، گربهه مثل من هر روز له تر و له تر می شد، ولی کسی حتی از جایش تکانش هم نمی داد، وسوسه شدم پیاده شوم و ببینم قرص ها هنوز سر جایشان هستند یا نه که بوق محکم پشت سری و چراغ هایش مرا بدجور تهدید کردند، از خیرش گذشتم".. و آخرین خط های روز شنبه که تو حاشیه نوشته بود را خواندم.. "توی بازی وقتی مهره ای گم می شود مهره بدل به جایش می گذارند، مهره بدل هم بازی می کند، بدون آن که یادش بماند که بدلی است." هنوز صفحه را تمام نکرده بودم که صدایم کردند، با ترس و لرز به طرف میز رفتم.. بوی  هوای آنجا داشت دلم را به هم می زد.. : خانم میم. پدرش آمد، فکر نمی کنم بودن شما لزومی داشته باشد ، انقدر غرق نوشته های دفترچه قهوه ای رنگش بودم که یادم رفت بپرسم حالش چه طور است، ناگهان دوباره صحنه برایم زنده شد: این طرف خیابان ایستاده بودم و منتظرش تا برود آن سمت یک برگه کپی بگیرد و برویم سر کلاس، درست حسابی نمی شناختمش، ولی از حالت نگاهش و حرف زدنش بدم نمی آمد، این بود که راه کوتاه پارکینگ تا رو به روی موسسه را که با هم رفتیم ترجیح دادم منتظرش بمانم دفترچه اش و کیفش را گرفتم که سریع برود و برگردد، تلفنم که زنگ زد، حواسم ششدانگ به حرف های دوستم بود که ناگهان دیدم که وسط خیابان ، ماشین اول به ساق پایش خورد و بعد روی گلگیر افتاد، یک لحظه چشمانم را بستم، وقتی بازکردم خط های خون بود که روی زمین کشیده می شد.. دوباره زنک اسمم را صدا کرد، دلواپس پرسیدم حالش خوب است؟ با دقت به ناخن هایش نگاه کرد و گفت نمی دانم. پرسیدم چرا؟ گفت نه خیلی .وضعیتش خوب نیست.مصرانه پرسیدم چرا؟آهسته گفت که کاری نمیشد کرد...انگار یک سطل آب سرد روی سرم خالی کردند، دفترچه قهوه ای را یک لحظه آمدم بدهم و بروم.. ولی گفتم شاید اگر من بودم ترجیح می دادم کسی نخواندش..نزدیک غروب ، پایین بن بستی که یک ساختمان نیمه کاره بود، آهسته فندک را زیر دفترچه گرفتم، و گذاشتم شعله های آتش ، همه سرمای لحظه هایش رابسوزاند..


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 175276


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها