آلبالو خانوم
  
 danger! stop
 
خرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31
 
آرشیو

ویندوز همراه Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
دوشنبه 27 خرداد ماه سال 1387
I hope someday cross the oceans just for you

 دوستای گلم من شاید یه دو سه هفته ای نباشم.. اومدم اینجا یه بابای کوچولو بدم و بگم برام دعا کنین! اون دفعه ای هر کی دعا کرد دستش درد نکنه !‌تا دو سه روز من شارژ بودم بعد از اون روز!

بعدشم یه  قراره یه نمایشگاه عکس به نفع بچه های بی سرپرست پنج شنبه تو نگارخانه والی باشه. من که میرم. تو رو نمیدونم! :‌ اینم لینکش

آدرس اونجا ام :  میدان ونک :خیابان شهید خدامی (بیژن) پلاک ۸۶  نگارخانه والی

 


 
یکشنبه 19 خرداد ماه سال 1387

دوباره دارم می رسم انگار ته خط. خیلی می ترسم از این که خطی رو که دوباره شروع می کنم تکراری باشه.. می ترسم ترسه کار دستم بده . یعنی حاضرم هر کاری.. توجه کن: هر کاری بکنم تا دوباره برنگردم سر جای اول. احساس می کنم بیست و چهار سالگی دیره برا از اول شروع کردن.. دیگه برام مهم نیست که یه روز یه چیزی رو گم کردم..حتی دیگه نمی ترسم از این که صورت واقعی آدمارو ببینم..یعنی باید نترسم. ولی میترسم انگار.. یا نه.. می ترسم .. نمی ترسم..

اینارو ول کن.. اگه تو قاضی بودی. اونی که گول می زد رو براش حکم سنگینتر می بریدی یا اونی که گول می خورد؟؟


 
دوشنبه 9 اردیبهشت ماه سال 1387

انقدر نیومدم به اینجا برسم که یه جورایی خجالت می کشم دوباره یه پست جدید بزارم. ولی از اونجا که موجود پر رویی می باشم به خودم اجازه می دم که بعد از نود و بوقی بیام و سال نو رو به همه کسایی که احیانا- شاید-بنا بر احتیاط واجب- یا مستحب ؟؟ اینجا رو می خونن تبریک بگم.

روزای گندی بودن .. سعی کردم همه رو حواله زباله دونی زندگیم بدم.. ولی در سطل آشغال رو که باز کردم دیدم پره پره.. جا نداره.یعنی راستشو که بخواین اگه بخوامم بریزم تو آشغالدونی این زخم گندهه رو دستم هی ریمایند می کنه .. اصلا ولش کن.. let it be ..

تو این شلوغ پلوغی و هیری ویری که خونه نیستم مامان بزرگه هم شروع کرده غر زدن که کجا میری میای !‌فک کن...؟؟ مامان بابای خودم کم بودن اینم اضافه شد!‌میگن یه بابایی تنگش گرفته بوده میره تو یه مکان عمومی واسه اجابت مزاج..خم میشه یه آفتابه قرمز برمی داره بره تو موال که یکی بهش می گه آقا اون آفتابه آبیه رو ور دار!‌یارو هم که دیده هوا پسه محل نمیده و با اون قرمزه میره تو و کارشو میکنه. بیرون که میاد از یارو می پرسه آقا جریان چی بود اینم میگه که بالاخره یکی باید بدونه که من اینجا آفتابه پر می کنم!! حالا این شده وضع و اوضاع ما.. طرف دستشوئیم نمیتونه بره و همش باید هواسمون باشه آبیاری نکنه جایی رو اونوقت به خودش اجازه می ده منو سین جین کنه!‌البته منم پر رو تر از این حرفام. بیچاره تا میگه کجا میری یا کجا میای با یه نگاه عاقل اندر سفیحی نگاش می کنم و جواب نمیدم!‌آدم پستی شدم نه؟؟ بودم البته..

راستش بازم می خوام غر بزنم.. کمه. حالا که خیلی وقته نمینویسم و اینجا خلوت شده اشکال نداره یه کم انرژی منفی برودکست کنم..مامان اذیت می کنه.. خیلی.. بابا که بازنشسته شده دیگه بدتر.. هی میشینه وردل بابا و تا دستش میاد ذهن این بنده خدارو سمپاشی می کنه!‌راستش منم حال و حوصله شو ندارم یه کارایی که بابا دوست داره انجام بدم تا از دلش در بیاد. اون راحت تره که حرفای مامانم رو در باره من قبول کنه.راستش حالا که دارم بارو بندیلم رو می بندم واسه رفتن زیادم واسم مهم نیست . البته اگه این کارای اداری بزارن که من مرخص شم.. راستی همه جای دنیا اینطوریه که باید دستمال به دست بری خدمت آقایون کارمند ؟هر چند در مورد خانوما که همون دستمالم مصداق نداره.. من که در هر صورت طریقه ابتیاع یک عدد دستمال و استعمالشو استخراجشو ... رو بلد نیستم.ضرب المثل مرتبط : گشتم نبود نگرد نیست... پس فقط باید کراس مای فینگرس تو گدر.... راستی تو رو خدا برام دعا کن..

 


 
پنجشنبه 25 بهمن ماه سال 1386

انگار از یکی دو ماه پیش تاحالا روزها هر کدومشون اندازه یه سال می گذرن، همین الان داشتم فکر می کردم هفته پیش این روز بود که اون اتفاق وحشتناک افتاد، اتفاق که چه عرض کنم، شاید صحنه، ولی تا عمر دارم یادم می مونه.. هفته پیش پنج شنبه صبح بود که داشتم از دستشوئی میومدم بیرون، یهو دیدم مامان بزرگ دراز کشیده کنار پیانو، واکرش بغلشه و دندون مصنوعیاش اومده از دهنش بیرون و داره خر خر می کنه! از دهنش هم یه چیز نارنجی مثل میوه ای چیزی زده بیرون!باور نمی کنی..یک لحظه شوکه شدم، بابا اونور تو پذیرایی داشت یه مقاله ترجمه می کرد و مامان بالا داشت لباسارو از ماشین در میورد، جیغ کشیدم .. مامان! بابا!.دوتاییشون متوجه عمق فاجعه نشدن چون سریع جواب ندادن، شاید مکث داشت اومدنشون.شاید به این دلیل که تو بدترین شرایط هم صدای من تنش زیاد بلند نمیشه! یه عبارتی بلد نیستم جیغ بزنم! اینم یکی از ناتوانی های منه! خلاصه سرتون رو درد نیارم  بابا پرید و داد زد شماره دکتر م رو بگیر( همسایه طبقه پایینمون) ولی من مثل دیوونه ها هنگ کرده بودم و فقط دستمو جلوی دهنم گرفته بودم و زار می زدم!

بابا دو سه دفعه گفت و سعی کرد بلندش کنه. تا مامان از بالا اومد بابا دید که نه، از من که کاری بر نمیاد، سریع شلوارش رو روی شلوار تو خونش پوشید و رفت پایین، مامان بیچاره با هزار بدبختی بلندش کرد .. هی تکرار می کرد، چی شدی مامان؟ مگه خودت نگفتی تنها میری تو اتاقت؟ چی شدی؟. منم مث دیوونه ها همون جا وایستاده بودم و دستم جلوی دهنم بود که کسی صدای عر زدنم رو نشنوه! صدای زنگ بلند شد. قاعدتا باید می پریدم در رو باز می کردم ولی انگار پای منو دوخته بودن به زمین..بالاخره تکون خوردم و دوییدم طرف در! بابا بود، چپیدم تو اتاقم که کسی تو اون حال نبینه منو. رفتم تو اتاقم و نفهمیدم چه قدر نشستم و فقط اشک ها بود که می ریخت رو لباسم.آقاهه که رفت بابا اومد تو.اومد ببینه حال من خوبه یا نه که چشمش به وضعیت شنیع اتاق من خورد و یه مقدار غرغر کرد که این چه وضعشه.پاشو اینجارو جمع کن ، بعدشم گفت چیه این طوری گریه می کنی ؟ اتفاقیه که واسه همه می افته.الانم حالش خوبه! خلاصه مامان بزرگ ما خوب شد و من هنوز تو شوک این قضیه مونده بودم! البته اینم یکی از عوارض پیری و فراموشیه که طفلکی یادش میره غذا تو دهنشه و باید بجوئه! مامان از اون روز تا حالا چکش می کنه که یه وقت غذا تو دهنش نمونه.خلاصه از این وراجی ها این قصد رو داشتم که تو این چند وقته انقدر اتفاقای جورواجور افتاده که این کوچیکترینشه.

و هنگ مخ من تا میاد باز شه یه اتفاق دیگه ای میفته و مغزم هندل نمی کنه این سلسله اتفاقای دل انگیز رو!هر وقتم که من تو یه وضعیت بدی گیر کرده باشم چیزی نمی خورم و مغزم درست حسابی کار نمی کنه.نیلو که می گفت از آخرین مهمونی که با هم رفتیم نصف شدم! خلاصه خون به سلول های خاکستری درست نمی رسه و  دری وری هایی ردیف می کنم که صدای همه در میاد! به محض این که از لاک خودم در بیام  سعی می کنم آپدیت های منظم تری داشته باشم، راستش نسبت به این همه عزیزی که به من لطف دارن ، توجه می کنن ، نقد می کنن ، لینک می دن و هزارو یک محبت دیگه احساس مسئولیت بیشتری می کنم، فکر می کنم بیشتر و بیشتر باید رو یه نوشته فکر بشه. نه مثل آلبالو که فقط حسش رو مثل یه سطل رنگ پرت می کنه وسط صفحه نمایش شما!


 
شنبه 13 بهمن ماه سال 1386

شنبه ها را دوست نداشت. هیچ وقت.. قرنی طول کشید تا دیروز تمام شد، انقدر سخت بود که تمام شدنش را جشن گرفت، یک جشن یک نفره.. لیوانش را بالا گرفت و گفت:"به سلامتی  خودم و هر چی خر دیگه تو این دنیای بزرگ!" هنوز نفهمیده بود شروع شدن شب ها ترسناک تر است یا رسیدن روز ها، ولی هر چه بود، دنیای بیرون را ترجیح میداد:" عبور و مرور بی روح مردم نشان می دهد که چیزی که اتفاق افتاده کسی را دلخور نکرده است..و این برایم قابل هضم  است."دلم نمی خواهد با دلسوزی بهش نگاه کنم، همان طوری که برای یک قهرمان بدبخت داستان دل می سوزانی.مثل من بود، هوایی را که با انواع کثافت ترکیب شده بود استنشاق می کرد، احساس غیر واقعی بودن سراسر وجودش را فراگرفته بود، ولی مسن تر ازاو  بودم..از یاد داشت دیشبش این ها را فهمیدم. انگار در کل روز سختی را گذرانده، ورق زدم به صفحه قبل، درشت نوشته بود که روی بام خانه بلندی ایستاده و هر چرخشی باعث نابودی اش می شود و زیرش این یاد داشت را اضافه کرده بود" ازش خواستم برایم از آن روز ها بگوید..از آن  یک هفته لعنتی ،سال هشتادو چهار..گفت زیاد حالت خوب نبود، مثل معتاد ها حرف می زدی..پرسیدم گریه می کردم؟ گفت نه.. ولی خوشحال هم نبودی.. بیشتر شوکه شده بودی.. برایش صورتک خنده را فرستادم و گفتم از بدشانسی ام بود که بعد از یک ماه حرف نزدن با مادرم ادل باید همان شب بیاید توی اتاق خوابم..در جوابم تایپ کرد: لوس.. حالا واسه چی زنده ای ؟ نوشتم : به خاطر بابا! فقط! .گفت : پس به خاطر پدرت هم بمون..روی دکمه های کی برد کوبیدم: من که زنده ام! ..بعد از چند ثانیه مکث نوشته اش آمد که زنده ماندن فقط نفس کشیدن نیست دختر!".. برگشتم به روز قبل، "صبح منگ منگ بودم که دیدم یک موتوری از بغل کلمات رکیکی حواله ام می کند، یک نگاه به صورت مرده توی آیینه انداختم که ببینم چه چیز این جنازه برای این آدم جذابیت دارد، نفهمیدم. ولی طرف ول کن نبود.. یک ریز لغات سرزنده ای نثارم می کرد که بوی عرق و روغن می دادند، شیشه را دادم بالا، انگار کارم را تایید کرد.. گفت آره ! بده بالا!.." روز قبلش فقط یاد داشت کرده بود " امروز ساعت بین کلاس هام رو رفتم بهشت زهرا. همیشه اینجا آرامش عجیبی می گیرم.نشستم و اس ام اس های دیشب را خواندم.داروهایت را می خوری خانومی؟‌یادم نمی آمد چی جوابش را دادم. اصلا یادم نمی آمد جوابش را دادم یا نه.انگار شب ها از ساعت هفت به بعد تا وقتی که بخوابم نفرین شده هستند. هی...نه انگار جوابش را دادم!اایناها.. نوشم که قرصی هست که آدم بتواند همه چیز را فراموش کند؟ خنده ام گرفت و گوشی را سر دادم توی کیفم..نه پاهایم زیر برف و گل و شل به ..ا رفته بودند، دست هایم دوباره شروع کرده بودند به لرزه ولی بی خیال با یک ریتم تکرار می کردم:  من نیز به زودی به شما ملحق خواهم شد! و توی راه بازگشت شعر کودکستانم یادم افتاد: خوشحال و شادو خندانم! قدر دنیا رو می دانم! دست بزنم من پا بکوبم من.." از صفحه های قبل چیزی دستگیرم نشد.. به شنبه برگشتم. تاریخ دیروز: "امروز یک هفته گذشت. دقیقا جایی که هفته پیش پارک کردم ایستادم. آن روز رو تا عمر دارم یادم می ماند..دو ساعت و نیم سیگار وگریه.. امروز آفتابی است.. آن روز چه شانسی آوردم از کثیفی شیشه ها و بخاری که گرفته بودند..انگار آخر دنیا همین خیابان توی جردن بود..دقیقا دم همان سطل آشغالی که پاکت خالی سیگار رو هفته پیش انداخته بودم، این دفعه جوانک شاد رفتگری  با دستکش های کلفت داشت آشغال ها را از هم سوا می کرد و زیر لب شعر می خواند، با شادی بی دلیلی یک قوطی خالی شیر را از کنار یک کیسه پر نوار بهداشتی جدا کرد و توی کیسه اش انداخت و رفت.حتی به زل زدن من از توی ماشین کاری نداشت. نیم نگاهی هم به من نینداخت. من اگر کسی اینطور بهم زل بزند عصبی می شوم..راستی هفته پیش همین موقع آشغال ها را سوا کرده بوده؟ با همین خنده؟؟هق هق های خفه مرا دید؟ نمی دانم... ساعت پنج از اون جایی که قرص هایم را از پنجره  پایین پرت کرده بودم یک نگاه انداختم. می دانستم اتوبان ها رازیاد تمیزنمی کنند، شاید سه روز پشت سر هم یک جا لاشه یک گربه له شده را دیده بودم که برش نداشته بودند، گربهه مثل من هر روز له تر و له تر می شد، ولی کسی حتی از جایش تکانش هم نمی داد، وسوسه شدم پیاده شوم و ببینم قرص ها هنوز سر جایشان هستند یا نه که بوق محکم پشت سری و چراغ هایش مرا بدجور تهدید کردند، از خیرش گذشتم".. و آخرین خط های روز شنبه که تو حاشیه نوشته بود را خواندم.. "توی بازی وقتی مهره ای گم می شود مهره بدل به جایش می گذارند، مهره بدل هم بازی می کند، بدون آن که یادش بماند که بدلی است." هنوز صفحه را تمام نکرده بودم که صدایم کردند، با ترس و لرز به طرف میز رفتم.. بوی  هوای آنجا داشت دلم را به هم می زد.. : خانم میم. پدرش آمد، فکر نمی کنم بودن شما لزومی داشته باشد ، انقدر غرق نوشته های دفترچه قهوه ای رنگش بودم که یادم رفت بپرسم حالش چه طور است، ناگهان دوباره صحنه برایم زنده شد: این طرف خیابان ایستاده بودم و منتظرش تا برود آن سمت یک برگه کپی بگیرد و برویم سر کلاس، درست حسابی نمی شناختمش، ولی از حالت نگاهش و حرف زدنش بدم نمی آمد، این بود که راه کوتاه پارکینگ تا رو به روی موسسه را که با هم رفتیم ترجیح دادم منتظرش بمانم دفترچه اش و کیفش را گرفتم که سریع برود و برگردد، تلفنم که زنگ زد، حواسم ششدانگ به حرف های دوستم بود که ناگهان دیدم که وسط خیابان ، ماشین اول به ساق پایش خورد و بعد روی گلگیر افتاد، یک لحظه چشمانم را بستم، وقتی بازکردم خط های خون بود که روی زمین کشیده می شد.. دوباره زنک اسمم را صدا کرد، دلواپس پرسیدم حالش خوب است؟ با دقت به ناخن هایش نگاه کرد و گفت نمی دانم. پرسیدم چرا؟ گفت نه خیلی .وضعیتش خوب نیست.مصرانه پرسیدم چرا؟آهسته گفت که کاری نمیشد کرد...انگار یک سطل آب سرد روی سرم خالی کردند، دفترچه قهوه ای را یک لحظه آمدم بدهم و بروم.. ولی گفتم شاید اگر من بودم ترجیح می دادم کسی نخواندش..نزدیک غروب ، پایین بن بستی که یک ساختمان نیمه کاره بود، آهسته فندک را زیر دفترچه گرفتم، و گذاشتم شعله های آتش ، همه سرمای لحظه هایش رابسوزاند..


 
پنجشنبه 4 بهمن ماه سال 1386
تهوع

مگس ها یک بند در گوشم وز وز می کنند ، از پیشانیم عرق سرد جاری شده ولی انگار می آید، به این چیز ها کاری ندارد، دو نفر طبل می زنند، محکم، محکم، مکمتر..صدا قطع نمی شود، یک بند، انگار قرار داد بسته باشد. لامپ های قرمز ماشین ها می آیند و تند تند رد می شوند.. شیشه ها پایین است و دست هایت خشک شده از سرمای لعنتی کثافت، و لامپ قرمز است که مثل مور و ملخ از بغل دستت رد می شود ، و تو فکر می کنی که توی هر کدام از این ها چند تا آدم هست که دلش انقدر پر است، و نمی فهمی.. هیچ چیز نمی فهمی..سرفه های خشک، یکی بعد از دیگری، در فاصله سرفه ها.. اشک.. خوشبختانه کسی نیست که توی تاریکی ببیندت.

شب ها آنقدر هم دردناک نیستند، به صبح ها ترجیح می دمشان، کسی انتظاری ازت ندارد،روز ها تنها رنجند، با رنجی آمیخته به تهوع؛ تهوعی که از ترس و از نهایت بی ارادگی برمی آید ولی شبها.شب ها می توانی خودت را بسپاری به قرص های ریزآبی . شب ها بدون این دوست های آبی  کوچولو خیلی بی رحم اند عزیزم..آن قدر که می توانند ببلعند ات و تمامت کنند، ریز ریزت کنند و فشارت بدهند وبرسانندت به آخر خط و فردا دوباره بسازندت.نقطه سر خط . دلت می خواهد بخوابی ولی نمی توانی.صدای مهره های تخته و تاس ریختن با پتک هایی که توی سرت می زنند یک ریتم به خودشان گرفته اند.. هر تاسی که ریخته می شود انگار یک خاطره توی ذهنت دهن کجی می کند و راهش را می کشد و می رود..بینی ات را میگیری..صبر.صبر.صبر.با فلاکت ول می کنی و با ولع نفس می کشی..آخرش که چی؟؟بیشتر نمی توانی فکر کنی.بلند می شوی و غوز کرده توی خانه چرخ می زنی. انگار یکی در باره شام می پرسد.. نه صدای مامان است می گوید ناهار چه خورده ام.. بی هدف می گویم ساندویچ.و پیش خودم فکر می کنم چند سال است که ساندویچ نخورده ام؟؟تصور چیزی که فرو بدهی پایین دلت را به هم می آورد و به نهار امروز فکر می کنی.به لیوان قهوه ای که از دستگاه بغل کلاس گرفتم.. چه قدر رنگ شکلاتی قشنگی به خودشان گرفتند برف های پایین پنجره ماشین..ناهید صبح که می رفتم توی دستگاه گفت به صد نفر گفتم یکی  از بچه های ایروبیک خیلی  شکلاتی خوشرنگی شده.لبخندی می زنم و می گویم که من کاهی دوست دارم..و توی ذهنم فکر می کنم که فقط یک چیز دوست دارم. توی دستگاه که می خوابی فکر ها دوباره می آیند..با صدای اشعه قاطی می شود.. کاش راحله از اون موزیک های اعصاب خرد کنش نگذارد..خوشبختانه ساکت است. همه جا..صدای آلارم تمام شدن بیست دقیقه می آید.. چراغ ها خاموش می شوند..کاش مثل آن روز یادشان برود که من اینجا هستم. تاریکی اینجا را دوست دارم. مثل قبر می ماند..یعنی آدم توی قبر حوصله اش سر می رود؟؟ ولی من اینجا حوصله ام سر که نرفته.فکر می کنم آرام شده ام..همه چیز تمام شده است. یعنی داشتن یک جو جربزه انقدر برایت سخت شده احمق جان؟؟ در باز می شود..نور توی چشم هایت می پاشد. شیشه های رنگی را می دهی به ناهید و بلند می شوی.. کاش خیابان ها شلوغ باشند و من دیر برسم.. کاش.. توی کلاس خالی رو به پنجره می ایستی.. چه سرمای دلچسبی.. دست هایت را توی جیب هایت می کنی و یک دل سیر گریه .. چه قدر خوب است که کسی نیست که بپرسد چرا.. چه نعمت بزرگی است خرابی شوفاژ های اینجا..می روم توی دستشوئی و یک مشت آب سرد می زنم به صورتم و با یکی از دستمال هایی که نمی دانم از کی توی جیبم است خشکش می کنم..و می روم سر کلاس. بقیه دارند می گویند و میخندند. یکی بهم لبخند می زند و می پرسد خوبی؟ با روی باز ولبخند  جوابش را می دهم. یک روزی بلد بودم قشنگ بخندم..حالا نمی توانم.اصلا نمی دانم  دفعه آخری که خندیدم کی بود؟ جمعه؟شنبه؟ تنها کاری که الان می توانم بکنم رفتن است..آمدن و رفتن و راستی که من چه هنر مندی هستم که این جنازه را اینجوری می کشم..می کشم..می کشم...ولی راستش نمی دانم تا کی ..


 
جمعه 21 دی ماه سال 1386

عجب سرمای بی پیری است ، دل سیاه زمستان ، باز هوس نفت کرده ام. می دانم چه مرگم است ولی باور نمی کنم .سر دوتای قبلی هم ، سرما مثل امروز بیداد می کرد، تیره پشتم که از درد می ترکید ، خودم می فهمیدم که وقتش شده، همه اش هم درد نبود، نفت بود و برنج، دلم نفت می خواست ، و مشت مشت برنج خام که بریزم توی جیبم و یواشکی بخورم، سر شکم اولم بود که حسن تا فهمید ننه اش را آورد تنگ دل من نشاند، پیرزن کاریم نداشت ، ولی وقتی می دیدمش انگاری آتش در دلم می انداختند، چشمم که به دهان بی دندان و چانه پرمویش می افتاد ، خوف ورم می داشت که نکند اگر بچه ام دختر باشد شکل ننه حسن بشود، انگاری آل جگرم را می برید،  انقدر اق زدم و رو ترش کردم که گذاشت و رفت ، دم رفتنی هم به حسن سپرد که ننه ، زنت بد ویار است، انگار دل خوشی هم از من ندارد،اسم شپش سرش منیژه خانم است ، و از این مزخرف ها.

آن زمستانی که حسن از کار بی کار شده بودف این لغز ها که هیچ، نصفش هم کافی بود که مثل سگ به جانم بپرد، اولش حواسش بود که کجا بزند، کمر بند قهوه ایش را ورداشته بود و محکم به سرو صورتم می کوبید، سگک کمربند که توی دهنم کوبیده شد ، خون و کف بود که با هم بیرون زد، تف کردم ، وسطش یکی از دندان هایم افتاده بود ، نالیدم بی انصاف ، بگذار لا اقل بارم را زمین بگذارم ، این کره سگ را تو در شکمم گزاشتی، حرفم را تمام نکرده بودم که جفت پا با لگد طرف پایم آمد، آمدم جا خالی بدهم که لگدش محکم به شکمم خورد، دردی به جانم پیچید که نگو، بیهوش که شدم ، فکر کردم نکیرو منکر آمده اند سر وقتم، هی قسم و آیه می خواندم که من نماز و روزه ام درست است، ولی عین خیالشان نبود، سیخک های داغشان را در جانم می کردند و ازم بازخواست می کردند، بعدا که حال و هواسم سر جا آمد ، گفتند که پنج ماهه سقط کرده ام ، پسر بوده ، خودم تا دم مرگ رفته ام ، روز های اول که حالیم نبود، فقط جای کمر بند که روی لبم خون انداخته بود را با زبانم می لیسیدم، دلمه هایش را می کندم و می خوردم، خوشم می آمد، بعداکم کم دو زاریم افتاد که اوضاع از چه قرار است، روز ها فکر می کردم که تریاک می خورم و خودم را می کشم، بعد حسن می فهمد و برایم گریه می کند ، دلش برایم می سوزد، ولی بیشتر خودم دلم به حال خودم می سوخت و گریه می کردم...

سر شکم دوم انگار چشمش ترسیده بود ، کاری ام نداشت، فقط من از تنهایی خوف می کردم ، ولی دم نمی زدم.. مطمئن بودم لب تر کنم باز ننه اش را می آورد  ور دلم. آن سال برنج هم کم ویار کردم، فقط دلم نفت می خواست ، انگاری سیر نمی شدم. یک بار که ترک موتور حسن رفته بودیم پمپ بنزین، بی اختیار گفتم خوش به حال زن این یارو که این جا کار می کنه، هر شب شوهرش بوی بنزین می ده.. حسن که داشت چپ چپ نگاهم می کرد و سیبیلش را می جوید حساب کار دستم آمد، تا به خودم بجنبم تو دهنی را خورده بودم، ملت نگاهم می کردند، دیگر توی راه نفهمیدم چه طور آمدیم.. برگشتنی انگار غم عالم را در دلم تلمبار کرده بودند.چشم هایم اشکی شده بودو همه راه را تار می دیدم.فحش بود که توی دلم به خودم می دادم...

پرستار آمد و مژدگانی خواست. این یکی هم پسر بود.. بغلش کردم و پستان دهنش گذاشتم، دور سرش یک لایه بزرگ پیه بسته بود، همه نفت های عالم انگار آنجا جمع شده بود. شیرش که می دادم، با ناخن پیه های روی سرش را می تراشیدم.پسرکم چشم هایش به مادر خدا بیامرزم رفته بود...

دوستش داشتم. بچه شیرینی بود، به تانی نانی کردن افتاده بود. روزی نبود که خنده اش توی خانه نپیچد، زندگی ام رنگی به خودش گرفته بود که یک روز که رفته بودم نانوایی ، برگشتنی دیدم که پسرکم غیبش زده.تا دو ساعت بعد مثل مرغ سرکنده بودم تا پدر قرمساقش آمد و گفت فروختتش به زن و مردی که خانه شان عملگی می کرده. گویا بچه شان نمی شده ، پول خوبی بهش داده اند و راضی اش کرده اند که پی قضیه را دیگر نگیرد، انگار نه انگار که بچه ای بوده...

بین حرف هایش قل قل قلیان را بلند می کرد، من نیمه خواب و بیدار بودم و صدایش را می شنیدم، می دانستم خانه را تمیز کرده ، چایش را خورده و قلیانش که تمام شود می رود، بهش عادت کرده بودم، روز اولی که آمد دستی به سرو روی خانه بکشد ، آخرکاری قلیان را هم چاق کرد ، دو سالی که از متارکه ام گذشته بود دست کسی به آن قلیان نخورده بود، ولی چیزی بهش نگفتم، رفتارش یک نوع بی پروایی زن های دهاتی را داشت که من دوست داشتم ، هم جنس من بود ولی احساس می کردم که نصف او هم جربزه نداشتم. از آن روز به بعد دو هفته یک بار برای کار های خانه می آمد،  چادرش را به کمرش می بست و ترو فرز کارها را انجام می داد، شوهرش هم انگار سرایدار خانه رو به رویی بود، صبح ها از پنجره می دیدمش که محکم ترک موتورش نشسته و دست هایش را دور کمر پت و پهن مرد حلقه کرده، الان که به دست های درشت و پشمالوی سرایدر فکر می کردم، بیشتر از کلثوم توی دلم خالی می شد..

نیم غلتی زدم و پاکت سیگارم را از عسلی کنار تخت برداشتم..فندک را که خواستم بزنم چشمم به دستم افتاد، ناخن های دستم یکی در میان لب پریده بود... یک لحظه ترسیدم دیگر نیاید، بد جوری بهش عادت کرده بودم..

کلثوم حالا مطمئنی حامله ای ؟ چون هوس نفت کردی ؟با نگاهی عاقل اندر سفیح بهم زل زد و گفت حسابش را دارد که این ماه هم عادت نشده. ولی گویا به نفت هوس کردنش بیشتر اعتماد داشت تا عادت نشدن ! پک اول را که زدم بد جوری حالم را به هم زد، دلم به هم فشرده شد. بیچاره کلثوم پرید که از آشپز خانه آب بیاورد، راه افتادم به طرف حمام، توی قفسه بیبی چک داشتم...

 


 
دوشنبه 3 دی ماه سال 1386

هفتمین یا هشتمین زنگ بود که تلفن را برداشتم. هیچ وقت احساس خوبی نسبت به زنگ های خواهر شوهرم نداشتم.معمولا یا یک دکتر جدید برای بچه ها معرفی می کرد، یا ازفلان مقاله که در فلان روزخوانده بود که در باره بیماری بچه هایم نظریه های مختلف داده بودند داد سخن می داد.اگر هیچ حرفی نداشت شروع می کرد از فلان مهمانی نامزد دخترش یا فلان رستوران یا جاهای دیگری که به واسطه بچه های مریضم رفتنشان برایم مثل خواب و خیال شده بود وراجی می کرد. باری ، گوشی را برداشتم. بعد از بیست دقیقه به صحرای کربلا زدن، بالاخره رفت سر اصل مطلب. کل صحبتش سه دقیقه هم بیشتر طول نکشید. ولی نزدیک یک ساعت بعد از آن کنار تلفن چمباتمه زده بودم و فکر می کردم به حرف هایش ، و قتی به خودم آمدم که دیدم از سنگینی وزنم پای چپم بی حس شده و من هنوز دارم با سنجاق سر اشکی که روی تلفن افتاده را خط خطی می کنم. اولش که دعوتم کرد، بیشتر از خوشحال یا ناراحت شدن تعجب کردم، چهار سالی می شد که به خانه شان نرفته بودیم، دفعه آخری که آنجا بودیم، احسان همه اسباب بازی های افسون را از بالکن به داخل محوطه پرت کرده بود.افسون هم به حالت گریه به طرفش آمده بود که احسان با یک ضرب دست نقش زمینش کرده بود.می دانستم که بچه ام دست بزن ندارد. احساس عدم امنیت باعث میشد که بیش از حد در دفاع از خودش وسواس به خرج دهد، خواهر شوهرم در حالی که روی دست ورم کرده افسون گریان و نالان یخ میگذاشت مرتبا تکرار می کرد که چیزی نشده مامان، بازی اشکنک داره.سر شکستنک داره. ولی دخترک حالیش نبود.مرتبا تکرار می کرد دیوونه روانی، همه عروسکمامو خراب کرد.می دانستم که شوهرم به کلمه دیوانه حساس است.رفتم طرف افسون که نوازشش کنم  که با بی ادبی دستم را پس زد.. خواهر شوهرم یک نیشگون محکم از بازویش گرفت و گفت : بی ادب این چه طرز رفتار با بزرگتره؟؟ هنوز جمله اش تمام نشده بود که شوهرش  ایرج که از وقتی ماجرا اتفاق افتاده بود بی وقفه سیگار دود می کرد  سر زنش محکم داد کشید: به چه حقی بچه منو می زنی؟؟ این را که گفت انگار دنیا رو روی سرم خراب کردند..یک نگاه به احسان انداختم. کنار آرمان نشسته بود و شیرینی می لمباند.. انگار نه انگار که باعث شده من توی وضعیتی باشم که آرزو کنم زمین دهان باز کند و مرا داخل خودش ببلعد، دیگر نفهمیدم چه کار کردم.. نفهمیدم چند تا چک و لگد بود که نثار احسان کردم.. بچه ام بیچاره هیچ چی نمی گفت. با صدایش که دیگر بالغ شده و کلفت بود  مثل زمان پنج سالگیش گریه می کرد..یک لحظه بغض بر خشمم غلبه کرد. بچه معصوم بی گناهم..کنارش روی زمین زانو زدم و باران مشت و لگد بود که نثار خودم کردم..صدایم از پس ضجه ها نا مفهوم شده بود.. من کثافت..من بی رحم کثافت.. من عوضی آشغال..نفهمیدم کی دست و پایم را گرفته بود.. هیچ چیز نمی دیدم مگر قیافه یه پسر بیست ساله که جلوی ده نفر روی زمین مچاله شده بود و جیغ می کشید و گریه می کرد . این صحنه همیشه توی خاطراتم ماند.

یک نگاه به ساعت کردم و محل کار شوهرم را گرفتم.طبق معمول قرنی طول کشیدتا صدایش کنند.سرم بدجوری تیر می کشید. مختصر ومفید بهش گفتم که عقد افسانه است، می خواهند ما را دعوت کنند ولی بدون بچه ها، منتهی یک هفته قبلش خانه خواهرش دعوت شده ایم که خانواده داماد ما را ببیند و توله هایمان را، ببینند که بعدا نگویند چیزی را ازشان پنهان کرده اند، بعدا افسانه سرکوفت نخورد که دنگلو دیوانه های فامیل را ازشان مخفی کرده است، البته گویا شاه داماد می داند، ولی فعلا آتشش تند تر از این حرف ها هست، آزمایش ژنتیک هم که مشکلی نداشته، فقط به قول شوهر خواهرم ما باید تشریف بیاوریم تا خانواده داماد زودتر از مهمانی با ما و هم با بچه ها و وضعیت خاصشان بیشتر آشنا شوند، به عبارتی دسته سیرک راه بیندازیم تا حسابی نگاهمان کنند، بعد وانمود کنند که همه چیز عادی است ، وقتی که بچه ها رفتار های هیستریکشان شروع شد لبخند بزنند و بگویند که پسر بچه ها شیطنتشان صبر ایوب می خواهد و از این جور خزعبلات. انگار نه انگار که دوتا بیمار روانی می بینند، با پسر بیست ساله و پسر شانزده ساله مثل بچه های مهدکودک رفتار می کنند، ولی به پسر خواهر شوهرم که دو سالی از احسان من کوچکتراست ،آقای مهندس بگویند، و ازش در باره درس و دانشکده بپرسند.نه نمی توانستم. شوهرم که از لحن من بوهایی برده بود با احتیاط پرسید: بچه ها لباس مناسب دارند ؟ سرش غریدم که آره! دارند ولی بهتر است که لباس مهمانیشان را سر قبر من تنشان کند، چطور خجالت نمی کشد که بعد از این همه بی احترامی از خودش و خانواده اش یک سیرک سیار بسازند؟؟ بعد از یک ربع بحث و جدل بی حاصل گوشی را به زمین کوبیدم، فایده ای نداشت.

می دانستم که پول هایی که چهار چپ و راست از خواهرش برای دوا درمان بچه ها قرض می گیرد و پس دادنش با خداست ، کافی است که آن شب لعنتی ما را به آنجا بکشاند.. وای. اصلا حوصلا مهمانی نداشتم. چند وقت بود آرایشگاه نرفته بودم؟؟ بچه ها به جهنم.. خودم چه لباسی بپوشم؟ رفتم دستشویی که خودم را ببینم. آینه میز آرایش را دو سالی می شد که آرمان با کله شکسته بود. ابروهای پاچه بزی را می شد کاریش کرد.. ولی این چروک های زیر چشم را چه کار کنم؟ به غبغب آویزانم دست کشیدم..دختر بهجت خانم دیپلم آرایشگری اش را تازه گرفته بود. شاید می توانست طور آبرومندانه ای صورتم را سرو سامان بدهد..و صد البته مو هایم را.. موهای سرم از ریشه سفید و سیاه بیرون زده بودند. و هیچ تناسبی با مش کرم رنگم که حالا به زردی می زد نداشتند.. رفتم به طرف جالباسی و مانتو و رو سری ام را بیرون کشیدم..یک بار دیگر از آیینه آسانسور نگاهی به خودم انداختم و زیر لب گفتم دیدن این قیافه هم کفاره می خواهد .طبقه چهارم خانه بهجت خانم این ها بود. فکر کردم اول ازش بخواهم پیرهن یشمی اش را یک شب قرض بدهد یا اول ببینم دخترش می تواند  موهایم را درست کند که دیدم از پایین صدای آرمان می آید.. مگر یک ساعت پیش سرویس نیامده بود دنبالش؟

طبقه چهار نگه داشت. داخل آسانسور ماندم و  دکمه همکف را فشار دادم. پیکان سفید همراه با آقا داوود راننده شان پایین وایستاده بود..سری تکان دادم و گفتم : مدرسه تعطیل بود ؟ پس کو احسان؟ پیاده شد و من من کنان گفت : والا آبجی چی بگم. پسرتان توی ماشین کار خرابی کرده، مدرسه گفتن برش گردانم خانه. راستش من داخل ماشین رو هم نمی دونم چی کار کنم. بویش آدم را خفه می کند..اشک دور چشم هایم حلقه زد..دستم را محکم توی سر آرمان کوبیدم..من از دست تو چیکار کنم ذلیل شده خیر ندیده؟؟..صدای جیغ پسرم ساختمان را برداشت..


 
سه شنبه 6 آذر ماه سال 1386

چه قدر دلم استیک پای مگس می خواد با سس خرچسونه!
مربی بدن سازیمون وقتی داشتم  kick  می زدم گفت :‌ آلبالو پاهات خیلی نرمن! باید بیای رزمی کار کنی..نمی دونی چه ذوقی کردم! تا حالا کسی آلبالو رو واسه جفتک چارگوشاش که کار همیشگیشه انقدر مورد تشویق قرار نداده  بود!

این روزا بد فرم دارن عادی می شن رفیق!‌هر چه قدرم که فیلم دل و روده و چشم و مغز درآر نگاه می کنم یه نموره هیجانم زیاد نمی شه.... دلم می خواد انقد خر شم که دوباره بشه عاشق شد.. ولی افسوس که این روز ها به خر نیز قبطه می خورم....

امروز دو تا جیغیله مو سیخی یه کاری کردن که زهره ترک بشم.. داشتم می رفتم بیسکوئیت بخرم که یهو دیدم دو تا از اون پسرایی که کمربندشلوارشون در ناحیه مورد علاقه هموطنان قزوینی به سر می برد به کله شونم انگار برق شونصد ولت وصل کرده بودن و  هر وقت با نیلو بودیم یه دل سیر بهشون می خندیم از رو به روم دارن میان.. بعد دیدم یهو راهشونو به سمت من کج کردن! منم با کمال اعتماد به نفس راهمو بدون این که نشون بدم ترسیدم به صورت کاملا اتفاقی اونورکی نمودم!! یهو دیدم تند تند اومدن اینور..یکیشون از پهلو و یکیشون از روبه رو جلوم سبز شدن.منم یهو به حالت آماده باش وایسادم .. حالا آلبالو رو تجسم کن  با یه شال صورتی سفید  با کاموای فرفری عینهو گوسفند قربونی! چه قدرم که مظلوم!!هیچ کسم محض رضای خدا نبود تو راه!‌بعد که حسابی ترسیدم دیدم میگه بیا اینور این بنده خدا از ترس فر خورد! واییییییییییییییییییییییییییییییییییییی مسخره ها!!!


 
دوشنبه 23 مهر ماه سال 1386

راستش با شماتت های بعضی آقایون کم جنبه و همایت های بی دریغ دخملای دوست جونی خودم که یک صدا گفتن خدایی اون رگ ها چندشن ،بنده هم چنان بر موضع تنفر از رگ های پیچ خورده و بیرون زده آقایون عضله کار و پروتئین پیشه استوار می باشم..

اومدیم و بعد از صد سال ابراز وجود کردیم که ما هم آدمیم و از یه چیز بدمون میاد!خیل کامنت ها از عناصر ذکور سرازیر شد که نه خیر پسر ها شیرن..مث شمشیرن.همه جورش رو اگه گیرت اومد باید بزاری رو سرت حلوا حلوا کنی !رگش زد بیرون؟رگ که سهله اگه معده رودش بزنه بیرون..اصلا اگه کرکی باشه و باهاش دست بدی دستش کنده بشه..یا اسکلت از زیر خاک دراومده باشه..اصلا هر چی باشه نعمت است و بر هر نعمت شکری واجب!‌قال گذاشتنش ممد حیات است و مخ زدنش مفرح ذات!‌

ولی من از این رگا بدم میاد.شما هم هر چه قدر دلتون میخواد بدو بیراه بگین ..کیه که ککش بگزه!

*************************************************************

نگین جون گلم منو دعوت کرده به بازی من کی هستم. راستش به نظرم میاد که بد نیست آدم هر از چندی بیاد برا خودش بنویسه که کیه ..و بعد ببینه این " من" ها چه قدر در حال تغییر تحوله..کلا "من " باید دینامیک باشه...مگه نه ؟

1- خودتو معرفی کن: میترا هستم ..بیست و چهار سالمه. متولد 16آذر سال 62 هستم.متاسفانه کامپیوتر خوندم (نپرسین چرا). برای دوستام میمیرم.یعنی یا کسی رو قبول نمیکنم به عنوان دوست یا اگه قبول کردم همه کاربراش میکنم. عاشق بچه هام . مخصوصا به قول یکی از دوستای گلم عاشق نینو های کوچولو که هنوز نمیتونن حرف بزنن.بعضی وقتا از نوشتن خوشم میاد.عاشق موسیقی ، هیجان، با جمع های خودمونی که توش موجود خود بگیری یافت نشه خیلی حال می کنم.بیشتر از همه عاشق آدمایی که کودک درونشون همچنان زنده و مشغول جنب و جوش و شیطونیه هستم،  همچنین عاشق ساقه طلائی. آلوچه و انواع ترشی جات.(کثیف تر ها در اولیت هستند)و دیگر چلسمه جات می باشم.

 2--فصل و ماه و روزی رو که دوست داری: عاشق پاییزم . و تک تک روزاش.انگار با پاییز عاشق می شم هر سال.

 -3رنگ تو: آبی . آبی . آبی

     -4غذای مورد علاقه: پیتزای  سبزیجات، ته چین و ذرت آب پز.(البته نه همه با هم)

-5موسیقی مورد علاقه: کلا میونم با هیپ هاپ بهتراز بقیست.

-6بدترین ضد حالی که خوردی: هیجده سالم بود و قرار بود بعد از کلاس کنکور بریم بیرون.منم کیفم مملو از لوازم آرایش بود و هواسم نبود که کیف لوازم آرایشم زیپش بازه. بلند شدم برم بیرون که کیفم از دستم خورد زمین و کیف لوازم آرایشم تو یه کلاس با 40 تا دختر پسر ریخت وسط و اقلامش نقش زمین شد. روژگونم پودر شد و ریخت کف زمین و من با چه خجالتی دونه دونه لوازم آرایشارو  جمع کردم و ریختم تو کیفم.وای الان که دارم میگمم خجالت میکشم بعد پنج سال!

-7بزرگترین قولی که تا حالا دادی: به خودم قول دادم که سعی کنم خوب زندگی کنم.

8-ناشیانه ترین کاری که کردی: خرداد ماه امسال بود بعد از چهار ساعت امتحان در حین بازگشت به منزل که یادم رفت خروجی رو و به خاطر این که رد نکنم  با یه پیچیدن بد موقع باعث شدم یه آقاهه که با سرعت 120 تا داشته میومده و یهو منو جلوش دیده بره تو بشکه های شهرداری!یعنی خودش میگفت منو دیده و تو یه لحظه تصمیم گرفته بزنه به بشکه ها که ما دو تا دختر! شایدم ضعیفه!طوریمون نشه. اون آقا طوریش نشد و ماشینشم آسیبش زیاد نبود. ولی اگه راننده ماهری نبود الان ماشین چپ کرده بود و منو پانی الان احتمالا تو این دنیا نبودیم! واقعا راننده خوبی بود.و عکس العمل به موقع اون آقا باعث شد که به خیر بگذره.

9-بهترین خاطره زندگیت: همه دوران دانشجویی خودم با نیلو.نمیشه تفکیکش کرد همش خاطره بود.

-10.بدترین خاطره زندگیت: کل دوره راهنمایی.   

11-کسی هست که بخوای ملاقاتش کنی : یکی از دوستای خیلی خیلی خیلی گلم که ایران نیست و من تا دوباره بخوام ببینمش لحظه شماری می کنم.

-12برای کی دعا میکنی:برای همه کسایی درد روحی یا جسمی دارن. برای بابا مامان.برای دوستام.

-13به کی نفرین میکنی: فکر میکنم که نفرین انرژی منفی داره و کلا از واژه نامه من حذفه این لغت.

-14وضعیتت در ۱۰ سال آینده: دوست دارم یه هفت هشتایی بچه دورو برم وول وول بزنه!

-15حرف دلت:   حتی اگه هیچی بر وفق مرادت نباشه، کمال حماقته اگه نا امید شی وزانوی غم بغل بگیری.

 

 کسایی که دعوتشون می کنم مدوسا و یه زن عزیز و مارال و نیلو و شارونای گلم هستن.

 

با تشکر از خانواده محترم رجبی !

:


 
دوشنبه 16 مهر ماه سال 1386

داشتم فکر می کردم اگه یه چیز باشه تو وجود مردا که من بیشتر از همه چیز چندشم بشه. نه موهای وحشتناک بدنشونه.. نه سر کچل و شیکم گنده و .... چیزی که حال منو به هم میزنه.. این رگ های بیرون اومده از دستشونه وقتی بدنسازی زیاد تشریف میبرن و میرن تو کار عضله!
به خدا دست خودم نیست چشمم که می خوره مورمور میشم.. همش فکر میکنم که الانه که بزنه بیرون اون رگا از پوستشون یا خونشون بپاشه به اینور اونور..بعدش گوشام کیپ می شه و.. نگم بهتره.. ولی یکی از شروط همسر آینده این جانب اینه که هرگز نره تو خط بادی بیلدینگ.


 
پنجشنبه 5 مهر ماه سال 1386
بازم هنوز...

باز بعد کلی....هیچی بابا!!!

پشیمون شدم


 
دوشنبه 12 شهریور ماه سال 1386
گوسفند!

تو ماشین نشستی و منتظر..یهو ماسماسکت شروع میکنه به خوندن

some one's calling u..

گوشیو بر میداری. یه صدای یغور از اونور میگه:
گوسفند دارین؟

آخه من کجا صدام شبیه قصاباست به خدا!‌

یهو سرو کله دوستت پیدا میشه. هنوز نیومده تو ماشین که یهو  شیطان خوابیده آلبالو  چشماشو می ماله و بیدار میشه!
-آره آقا گوسفندم داریم!

- کیلوئی ..

-اصلا گوشی دستتون با خودش صحبت کنین!
گوشیو حواله می کنی اونور و سعی می کنی جلوی انفجارتو بگیری!

- آلبالو با من کار دارن؟

-آره عزیزم دنبالت می گشتن

بهنوش با یه کلاس خاصی:

-بفرمایید؟

دو دقیقه بعد چشمای بهنوش گرد شده و گوشی تو دستش مونده. بیچاره هنوز منگه!

- خوب بهنوش جونم یک کم بع بع کن براش....

دو دقیقه بعدش رو دیگه نمی گم!گوشی پرت می شه. موهای آلبالو کشیده میشه و دو تا نیشکون محکم از طرف بهنوش خانومی نوش جان میشه!!البته منم بی کار نبودما!جیغی کشیدم که صداش تا شعاع سی کیلومتری رفت. نشنیدی تو؟


 
پنجشنبه 25 مرداد ماه سال 1386

وقتی دیگه هق هق های خفه توی بالشتتم آرومت نکرد مجبوری پاشی. از کل ذخیره کلونازپاما فقط یه دونه مونده. چه قدر سر شب با خودت کلنجار رفتی که امروز خسته ای و خوابت می بره.بزارش واسه فردا.ولی انگار نمیشه..بدجوری گوشات کیپ شده از اشک. باید نصفش کنی.وگرنه فردا باید دوره بیفتی ببینی کدوم داروخانه بهت می ده. تا پس فردا که البته خدا بزرگه..شاید دیگه لازم نشد.. می دونی..فقط فردا سخته. من فقط واسه فردا قرص می خوام..پس فردا روز قشنگیه . یه روزیه که ممکنه اصلا نرسه. ولی فردا..فردا حتما میاد..این قرص باید نصف شه..می ترسی بری بیرون و سرو صدا درست شه و برنامه همیشگی..یهو یه چیزی  تو ذهنت جرقه میزنه..توی یه جعبه کوچولو..اون تیغ استریله که واسه بریدن جوش بود..پیداش می کنی.بعد از دو سال هنوز چه قدر تیزه..آروم می کشیش روی مچت..چه قدر خوش دسته ..قرص رو نصف می کنی و بدون آب می ندازی بالا.. ولی دلت نمیاد تیغه رو بزاری سر جاش.. به خدا خیلی نرم و راحت می خوابه این تیغ ها رو پوست.. خیلی راحت تر از اون تیغ های اصلاحی که تو فیلما باهاش بازی می کنن...فقط یه چیزی این وسط کمه...نمی دونم.. خدایا ..هستی؟‌


 
جمعه 19 مرداد ماه سال 1386
نه بزرگ نشدم!

دو سه شب پیش دو سه تا پسر بچه حدودا هفت هشت ساله داشتن تو پارکینگ روبه روی جا پارک من آتیش بازی می کردن.آتیش بازی که چه عرض کنم سوار دوچرخه هاشون بودن و نمی دونم کدوم یکیشون یه تیکه روزنامه کوچولو رو با کبریت آتیش زده بود و یه گله کوچیک آتیش درست کرده بودن و نمی دونی چه ذوقی براش می کردن.‌انگار هالووین رفتن! قیافه هاشون عین حسن خطر شده بود! یه خانوم مهندس بیست و سه چهار ساله این جور مواقع نقشش چیه معمولا؟ فکر کنم باید می گفتم بچه ها تو پارکینگ آتیش روشن نکنین خطرناکه.اونم درست جلوی ماشین من..اونام تا دیدن من ماشینمو پارک کردم خودشون رو آماده کردن خاموشش کنن ولی انگاری دلشون نمیومد.دست دست می کردن من برم یهو  یکیشون با حالت توضیحی به من گفت مهیار کبریت اورده خانوم..ای آدم فروش!برگشتم تو ماشین. یه معجون از روغن بچه و قهوه و روغن آلئوورا داشتم که برای برنزه کردن ریخته بودم تو آبپاش. حسابی عقب ماشین رو به .. داده بود و چربش کرده بود.اومدم بیرون و گفتم می خواین آتیشتون بزرگ شه؟‌این که خیلی کوچولوئه!با ذوق و شوق تایید کردن!باقیمانده معجون رو تو یه حرکت خالی کردم تو آتیش و بعد یه دودی ازش بلند شد!هر آن منتظر بودم که یه غولی چیزی بیاد بیرون از اون وسط!چند ثانیه بعد  آتیشه آی گرفت! آی گرفت!‌جای همتون خالی! البته من آی کیوم انقدرم پایین نیست پارکینگمون روبازه .آخرش اون سه تا وروجک منو با بدرقه ای  که شایسته یه قهرمان بود تا دم آسانسور دنبال کردن!

راستی گشت اومده بود این ورا سر آلبالو مقنعه کردم.. زشت شده نه؟


 
دوشنبه 8 مرداد ماه سال 1386
اا بزرگ شدم؟

چند وقت پیش خیلی  اتفاقی  یه جایی با یه خواننده تازه تاسیس آشنا شدم که کاراشو حتما ته سریال ایرانیا شنیدی..آقاهه گیر داده بود که من از شما خوشم اومده و داستان همیشگی. ده سالی از من بزرگتر بودو داشتم فکر می کردم که کدوم تکنیک پیچوندن رو در موردش پیاده کنم که یهو نمی دونم چی شد بحث موسیقی رو پیش کشید و منم یه  چیزایی پروندم .حرف به استاد پیانوی خوب کشیده شدو منم گفتم که اولین استادم فردین خلعتبری بوده.یهو آقاهه گفت ااا فردین؟‌دوست صمیمی من؟ خلاصه از شانس  گند من آشنا در اومد!‌منم خدایی در حد یاخته تک سلولی آی کیو ندارم که بابا این صدا برداره و اون خواننده.مگه میشه نشناسن همو!‌خلاصه من این استادمو از ۱۳ سالگی به بعد ندیدم. اشتباه نکنم از دوم  راهنمایی.از هشت سالگی شاگردش بودم.  یادمه اولین روسریمم  تو کلاس اون سرم کردم٬‌دقیقا یادمه تازه اول راهنمایی رفته بودم و اولین روسریمو خریده بودم. یه روسری سبز کوچولو که روش شکل می کی موس داشت! چه احساس خانومونه بودنم بر داشته بود منو! چند دفعه سر کلاس گره های رو سریمو محکم کرد! مخصوصا وقتی سوال می کردم..ای خدا. یادش به خیر.چه قدر دلم برای گروه ارکستر کوچولومون تنگ شده.. هر کی تنبلی می کرد و شاسکول بازی در میورد استاد بهش قاشقک میداد یا مثلث که سر ضربا بزنه!یادش به خیر یه باراومدن و تو مدرسه ازمون تست گرفتن و بعد رفتیم برای مسابقه. تو تکنوازی تو منطقه اول شدم. چه قدر خوشحال شد.خودم چه ذوقی کردم و همش دنبال این بودم که ببینم ادامه مسابقه کجا برگذار می شه.غافل از این که دختر و تک نوازی ؟دیگه چی؟ خوب سیزده چهارده سالگی یه کم سن کمیه برای این که بفهمی زیادی بلند پروازی...اون مسابقه دیگه ادامه پیدا نکرد. منم رفتم تو یه خط های دیگه..تا این که این آقا ی هنرمند!! همون آقاهه که ذکر خیرش بود رفته بود آمار منو از استاد قدیمیم در اورده بود.. جالب اینه که استادمون بهش گفته بوده ا؟؟اون بزرگ شده؟؟؟؟وای مردم از خنده.. یعنی قرار بود اونقدری بمونم؟؟خلاصه من دارم دوباره ترای می کنم و یه دنگ و دونگی در وکینم از خودم. اگه کسی سایتی داره در باره آموزش موسیقی خوشحال میشم لینکشو برام بزاره.


 
جمعه 25 خرداد ماه سال 1386

با عرض پوزش

این جا زمانی فیلمنامه ای بود

رفت برای بر رسی

کل این فیلم نامه سانسور شد

میشه گفت نبوده همچین چیزی

۴ تیر ۸۶


 
جمعه 18 خرداد ماه سال 1386

یه موقعی هست که فکر می کنی تو یه مهمونی بزرگ با یه لباس خواب کهنه وایسادی وسط سالن.کسی بهت توجه نمی کنه ولی همه زیر چشمی هواتو دارن که اینجا چیکار می کنی؟

نه جدی ؟‌چیکار می کنی؟ زانوات شل شده که شده.. سرت گیج میره ؟ به درک....بهت اهمیت نمیده؟‌توی خر مگه نمی دونستی همیشه زیادی هستی. حتی تو رو نمیخواستن.خودت با پررویی دنیا اومدی. حالا چته که دو قورت و نیمت باقیه؟‌هر چی سرت بیاد حقته.مگه خودت نخواستی؟خفه شووووووووو نمیخوام صداتو بشنوم.برو گم شو


 
چهارشنبه 9 خرداد ماه سال 1386

خیلی دلم می خواد بنویسم. ولی این روزا یه جورایی انقدر مشغول کارای پایان ترم هستم که مغزم بلاک شده ‌خصوصا در مورد مسائل ادبی!‌ پروژه منو نیلو یه بیسینس مدلینگ هست که باعث شده دو تایی حسابی اقتصادی فکر کنیم و دو تا جهود اساسی ازمون در بیاد!این روزا خیلی فشار کار زیاده ولی از اونجایی که همش یا من خونه نیلو اینام یا نیلو خونه ماست خیلی خوش به حالمه.‌ وقتی واقعا خسته ای نمیدونی چه کیفی داره سرت رو بزاری رو بالش و نصف دیگه بالشم بدی به دوستت و دوتایی ولو شید رو زمین و از این کلیپ های دری وری گوش کنین و هر هر ریسه برین!‌ای خدا واقعا دست کسی که بلوتوس رو اخترا ع کرد درد نکنه. این روزام هر وقت دوستای مشترکمون یا کسایی که جفتمون رو میشناختن به یه کدوممون زنگ زدن تا گفتیم با همیم گفتن آهان شیطونی می کنین دیگه!‌خدایی اسممون بد در رفته اساسی!‌ما این روزا غیر از درس هیچ کار دیگه ای نکردیم. ‌ولی امروز من موفق شدم گلی و اغفالش کنم و بالاخره امروز درسو تعطیل کنیم!‌

اون فولدر دیلیت شده بود.. ولی انگار یه جای دیگم سیو کرده بودم..نمیدونم آدم میخواد بعضی وقتا تنها باشه.. دقیقا همون وقتاست که هزارو ششصد تا پیشنهاد دوستی یا مهمونی یا هزارو یک چیز دیگه جلوش میاد.. ولی وقتی میخوای دورو برت یه کم شلوغ باشه.. اون وقته که زندگیت میشه مث کویر لوت!‌ای خدا....حالا قضیه منه!تو این هیرو ویر فقط دوست قبلیم رو کم داشتم که بعد از یه سال و شیش ماه یهو احساسات در وکنه و دلش تنگ بشه!‌ کم بود جن و پری یکیم از دیوار می پرید!حالا کیه اینو جمعش کنه! خوب خیلی چیزارم من نمی تونستم بگم..چون میدونم ناراحت میشه.اگه کسی راه های محترمانه ریجکت کردن یه دوست قدیمیو بلده ممنون میشم راهنماییم کنه!

و این که....و این که..می دونی منو تو سلامتیمون رو مدیون کسایی هستیم که این طبیعت بی رحم  برای یادآوری به ما که دنیا چقدر می تونه سنگدل باشه مث یه دسته گل اونارو دستچین کرده و سلامتی جسمشون رو قربانی کرده..اونا قربانی شدن که من و تو بفهمیم این سلامتیمون ارزون نیستا! خیلی گرونه و بهاشم اون آدمای خاص داران با درد کشیدنشون پرداخت می کنن.چند وقته که یه دوست عزیزم داره باز با سختیاش دست و پنجه نرم میکنه..و من چقدر خوشحال شدم وقتی دیدم دوباره بلند شده.. به اینم تونسته غلبه کنه..من مطمئنم تو این مسابقه شاید خیلی از ما بازنده باشیم ولی اون برندست

 

 


 
دوشنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1386

بچه که بودم همیشه سر زانوهام و آرنجم زخمی بود. از بس تو دو و دوچرخه سواری می خوردم زمین توی خونه به حر زخمی!‌معروف بودم. ولی حالا که بزرگ شدم. از ترس زمین خوردن اصلا قدم از قدم بر نمیدارم!‌از زمین فراری شدم و تو یه توهم بین زمین و آسمون ول می چرخم..دلم یه جارو برقی میخواد که همه این توهم های شیرین رو بمکه تو خودش و منو محکم بکشه به زمین. دلم برای زمین تنگ شده. برای بوی خاکش. برای کثافتش. برای سختیش..بازم بچه که بودم موقع شنا یاد گرفتن یادمه که مهلقا جون مربی استخر هر کی رو که می ترسید بره تو قسمت عمیق با کمک مربی دست و پاش رو می گرفتن و بعد پرتش می کردن تو آب.من با این که شیش هفت سالم بیشتر نبود به اون مرحله نرسیدم ولی یادمه که یکی دو بار که ریقو بازی در اوردم و ترسیدم و دستم رو گرفتم به لبه استخر مهلقا جون با دمپایییش محکم رو دستم فشار می داد تا لبه رو ول کنم. یه جورایی فکر می کنم دوباره دارم بر می گردم به اون وقتا...دلم هوای تازه میخواد. آدمای تازه. کارای تازه. زمین خوردن های تازه.. حتی باورت نمی شه دلم میخواد یکی دست و پام رو بگیره و پرتم کنه وسط آب..

دیروز به نیلو می گفتم انگار یه فولدر تو مغزم وزندگیم باز کرده بودم. حجمش کم بود ولی انگاری over head ‌داشت. الان که پاک شده انگار خیلی راحتم.. انگار می خوام بپرم تو یه استخر آب سرد. بعد از یه عالمه گرما

 


 
چهارشنبه 12 اردیبهشت ماه سال 1386
i can't stand here. i have to go

یه موقعی هست که تو میای گذشتت رو می چپونی تو یه کوله پشتی و تا قیام قیامت دنبال خودت می کشی.. حمال بدبخت...می تونم قیافت رو تجسم کنم که پشتت قوز دراورده و چشات از حدقه زده بیرون ولی باز دلت نمیاد جل و پلاس گندیده تو بزاری و بری..و یه موقعی هست که عقلت میرسه. کوله رو خالی می کنی و بعد به خاطر جو زدگی بیش از حد&